|
در نگاه ادمهایی که پرواز را نمی فهمند ، هر چه بیشتر اوج بگیری ، کوچکتر خواهی شد
|
خب باید صادفانه بگم خیلی چیزها عوض شده
خبرهای جدید دارم و به دنبال زمانی مناسب هستم تا همه را به قلم بیاورم .
بنام خداونده بخشده مهربان
نمی دونی چقدر خوشحال هستم . خوشحالم که زمانی را در اختیار دارم تا بنویسم .
دیشب دل تو دلم نبود تا خوده صبح خواب می دیدم نه یکی نه دو تا باور کن دقیقا نمی دونم ، اینقدر خوشحال بودم اینقدر احساس سبکی می کردم که حتی نمی تونم اون رو ترسیم کنم . ای کاش میشد با نماده خاصی ، کوچکترین اشاره ای به اون حال احوال می کردم . مدتها بود از خدا ملتمسانه تقاضا کرده بودم که من را به هدفم برسونه به خواسته ام برسونه و بالاخره انگار قسمت بر این شد تا لطف خودش را مثل همیشه به من عطا کنه و باز هم آرامشی را عاشقانه نصیبم کند اما این آرامش یه چیزه دیگست . خیلی دوست داشتنیه خیلی موندگار تر به نظر می رسه . انگار چهار فصل داره و همین موضوع باعث شده تا من احساس عجیبی بهش پیدا کنم . تنهایی به سر اومده و من دارم یکی دیگه میشم یه آدم دیگه با هزار تا فکره جدید و موندگار !
یه آدمیکه به قول خودش عاشق نویسندگی است ، حالا نمی تونه دو کلام از حال و احوال شخصیش چیزی را ثبت کنه و این به نظر خنده دار میاد ! روزها گذشتن و در پس اونها شب های زیبا یکی یکی آمدن و همه چیز عوض شد . طبیعی است وقتی همه چیز عوض میشه من هم عوض میشم . از خدا خواستم کسی را سره راه من قرار بده که در مرحله اول خودش دوستش داشته باشه . ظاهرا این اتفاق افتاد و من امروز اون شخص را ملاقات کردم و از این بابت خیلی خیلی احساس خوبی دارم . مدتها بود که منتظر بودم .
خیلی خانم خیلی مرتب و البته زیبا !
احساس می کنم خیلی کار دارم . کارهای زیادی که باید تک به تک و بدون وقفه آغاز کنم و با موفقییت صد در صد به اتمام برسونم . خدا همیشه بهترین دوست من بوده و هست . میدانم هوای من را بازم مثل همیشه دارد . نمی دونم چه احساسی داره و در مورده من چطور فکر می کنه ! نمی دونم امشب قبل از خواب چقدر و چه شکلی به من فکر می کنه ! نمی دونم واقعا نمی دونم . اما دوست دارم زودتر به سر انجام برسه واقعا این رو از ته دل می گم چون مطمئن هستم دختره پاکی هست . اگر نبود امکان نداشت خداوند به من نشانش بدهد
هنوز اون دست قلم نوشتن زیبای من رو نشده . هنوز دستم داغه داغ نشده و قلمم سرد به نظر میاد . خدا را شکر می کنم که جواب همه دعاهای من را داد و مطمئن هستم که امام رضا منتظره ما است . امام رضا یه روز صبح من را یه دفعه تلبید ، منم اونجا ازش خواستم دفعه دیگه که میام پابوسش ، دیگه تنها نباشم . انگار همه زیبایی ها داره دست به دست هم میده تا نقشی به خودم بگیرم . پس داد خواهم زد و می گویم خدایا شکر
بعد از گذشت دو روز حالا کمی به حسی دورنگ رسیده ام . هم آره هم نه ! اما اگر این نه از طرف اون باشه چه اتفاقی می افتد ؟ می ترسم نتونم تویه این مدت کمی که در اختیار دارم ، تغییر کنم و بشم یه آدم همه چیز تمام . همه مردم تویه این دورو زمونه دوست دارن دامادشون از هر نظر ته خط رسیده باشه . یعنی احیانا دانشجوی لیسانس نباشه بلکه فوق لیسانس را گرفته باشد و خلاصه همین چیزا دیگه !
حالا من چی دارم ؟ درسم را تمام نکردم به رشته برق اصلا فکر نمی کنم چه برسه به اینکه بخوام دوستش داشته باشم و مطالب را بخونم . پدرم بدهکار است این یعنی اینکه در حال حاضر خونه ندارم . شش سال بیشتر است که کار می کنم اما دریغ از یک ریال پس انداز ! خب دیگه زندگی مجردی بهتر از این نمیشه . حالا خوبه من هیچ اهل سیگار مشروب و رفیق بازی نیستم و پولی هم ندارم . مدیرییتی از روزه اول نداشتم و همیشه خرج تاکسی می کردم و سفر رفتن وگشتن . یعنی واقعا حاضر هستند دخترشون را به پسری بدهند که خانه کرایه ای داره . هنوز جوجه دانشجوی کاردانی است و بدون پسنداز امورات را می گذراند ؟ نه اینکه پدرم کمک نکند ولی خب هنوز نمی دونم چقدر با داشته ها و نداشته هایم ، به معیارهای آنها نزدیک هستم . توکل بر خدا
با خودم حال و هوای دیگه ای دارم . چرا باید با داشتن مشکلی همچون نبود مدرک تحصیلی ، اقدام به ازدواج بکنم ؟ شاید این مهم ، یک ملاک اساسی برای اون شخص باشد و باز هم به خاطر نداشتن مدرک سرافکنده بشم ! دنبال یکی بودم تا حسابی باهاش درد و دل کنم و خدا رو شکر که جواد جواب تلفنم را داد و تونستم کلی پیرامون جلسه آشنایی و حس و حال اون شب و همینطور الان را واسش تعریف کنم . اونم خیلی اسرار داشت که به درس ادامه بدم و خیلی جدی تر موضوع را دنبال کنم (دانشگاه) . بهم گفت چرا ما آدمها وقتی از خدا کمک می خواهیم و ملتمسانه صداش می کنیم اون به ما هر لطفی می کنه اما بعدش اصلا شاکر خداوند نیستیم و به نوعی ناشکری می کنیم ! (ناصر) راستی اگر متوجه بشوند که دیپلم هستم چه عکس العملی نشان می دهند ؟! ای کاش دیشب بهشون گفته بودم که خیره سرم دانشجو هستم .
دوباره سلام
حال خوشی ندارم امروز تمام مدت را تویه خودم بودم کلی با خودم حرف می زدم کلی به خودم ناسزا می گفتم حسابی درگیر بودم ای کاش صاحب همه چیز بودم ای کاش هیچی نداشتم صفره صفر بودم اماااااااااااا حدعقل مدرک میداشتم . این مدرک کوفتی که داره خفم می کنه داره پیرم می کنه . دلم می خواد برگردم به ده سالگی ، ای کاش برگردم به یک سالگی و دوباره مسیر رو کندوکاو کنم دوباره چشام رو ببندم و باز کنم و خودم رو راهنمایی کنم به هزار راه بهتر از امروز ! من چه کار کردم با خودم ! چه کار کردم با آیندم ؟ راستی اون همه آروزهای قشنگ و هدف چی شد ؟ کی ازشون خبر داره ؟ کی اونها رو میشناسه ؟ کی اونها رو دزدید و رفت و من و انداخت تویه یه بیابان پر از سراب ؟ دارم سکته می کنم . ای کاش خلبان شده بودم . اگر خلبان شده بودم حالا واسه خودم کسی بودم حالا آینده و امروزی داشتم . دیگه کسی نمی گفت کی هستی چی هستی چی داری مدرکت چیه !؟ من دارم نابود میشم چرا یکی داره یکی نداره ؟ جای من اینجا نبود واقعا نبود . دلم می خواست گریه میکردم اما اشکم سرازیر نمیشه . در حالی که بغض داره خفم میکنه . من نباید این میشدم که حالا در مقابل خودم سرافکنده باشم و احساس حقارت کنم . خیلی گستاخی بود که پا بزارم و بریم به دیدن خوانواده ای که مثلا مشتاق آشنایی بیشتر برای امره ازدواج باهاشون بودیم . پدر و مادره من باعثش هستند ؟ یا خوده من ؟ کی من را دلداری میده ؟ مگه کسی متوجه میشه که مشکل من چیه که بخواد مثلا سنگ صبورم باشه ؟ همش تو خودم میریزم . راستی فردا میرم مامورییت دوهفته ای . یعنی دو هفته دوری از دانشگاه ، و این یعنی پاس نکردن ! وقتی سره کلاس چیزی حالیت نمیشه و واقعا سعی خودت رومی کنی ، حالا چطور می خوای با کپی کردن جزوات دانشجوها واحد پاس کنی !؟
الان بعد از چندین روز دوباره آمدم سری بزنم به وبلاگم . باید اعتراف کنم که بلاتکلیفی بد دردیست . شاید جوابشون نه باشه اما چرا کسی به من نمیگه که دیگه نباید بهش فکر کنم ! تو نیستی که ببینی چگونه عطره تو در عمق لحظه ها جاریست چگونه جای تو درجان زندگی سبز است . همه هستی تو شدی تو نیستی که ببینی چگونه روح تو جان می دهد در باغ بیجان دل من ! نازنین من هستم برای تو تا همه روزگاره دوست داشتن .
تمام شد
تمامه تمام شد
من یا اون ؟! حالا دیگه می دونم اون رفته و رفته . دیگه کاری ندارم . آره ندارم . واقعا کاری هم مونده ؟ خب قسمت بود اما خوشایند نبود ولی راضی هستیم چون راه دیگه ای نداریم. گفتم کلید حل معما شوم نشد ، اگر مانده بودی تو را تا به عرش خدا می رساندم ، اگر مانده بودی تو را تا دل قصه ها می کشاندم ...
مرتب سلام می کنم
به خودم و گاهی به دوستم (تنهایی)
جای گله ای نیست ، خاطراتم را عاشق هستم
کتابم را می خوانم و با او زندگی می کنم ، گاهی هم به همه چیز فکر می کنم
زمستان را دوست دارم مثل دوران کودکی
برف می آید و باران زیباتر می کند حس سرما را !
از اون ماجرا دقیقا نمی دانم چه مدت زمانی سپری شده ولی یک سوال برایم باقی مانده است !
چی باعث شد که زحمت تحقیق را به خودشان ندادند !؟
حرفهای زیادی را برای گفتن دارم
آدم های زیادی را می شناسم که خواهان بودن با من هستند . اما یک نکته جالب و البته عجیب وجود دارد و آن این است که همه این افراد به هم شباهتهای فراوانی دارند .